مجرد

سال 76 یا 77 بود. داداش حسین فدایی (عباس است اسمش فکر کنم) اومده بود تهران و خوابگاه ما. کوچیک بود اون زمان و ما تصمیم گرفتیم ببریمش شهر بازی. شهر بازی چمران (که الان دیگه نشانی ازش نیست.)

عصر بود که روی پل هوایی دم پارک بودیم و داشتیم عرض بزرگراه چمران رو طی میکردیم. روی در پارک، با یک پارچه بزرگ زده بودند که ورود مجردها ممنوع است. و صد البته که فقط ورود مردهای مجرد ممنوع بود و بالطبع ما رو راه نمی دادند. در حین راه رفتن روی پل نظاره گر مردمی شدم که داشتند وارد پارک می شدند. یک خانمی رو دیدم با دو تا دخترش که داشتند وارد پارک می شدند. از حسین و برادرش جدا شدم و خودمو رسوندم به اونها قبل از اینکه دیر بشه. سلام کردم. کارت دانشجوییم رو نشون دادم و گفتم که ما دانشجوییم و می خوایم برادرمون رو ببریم پارک ولی راهمون نمی دن. اگه ممکنه با شما بیایم. فکر نمیکردم اینجوری استقبال کنه. حالا دیگه ما تقریباً رسیده بودیم دم درپارک که حسین رو اشاره کردم که بیان. بین ما و حسین اینا، 10 متری فاصله بود. به 5 متری ما که رسیدند حسین گفت: "خانوم دست شما درد نکنه" و هنوز "خواهش میکنم" خانمه تموم نشده بود که سه نفر بین ما و حسین اینا قرار گرفتند و مانع اومدن اونها شدند. هر چی خانمه –بنده خدا- گفت که اینها با ما هستند، به خرجشون نرفت و راهشون ندادند که ندادند. انگار که  ...(چه مثالی بزنم آخه که عمق فاجعه معلوم شه. ولش کن اصلاً) یکیشون برگشت به من گفت:"شما بفرمایین، اینها نمی تونند بیان". چاره ای نبود. من و خانمه و دخترهاش رفتیم توی پارک!!

نه!! هنوز تموم نشده! (نه!! حسین و داداشش برنگشتند خوابگاه!!) خانمه به من و دخترهاش گفت که همون پشت در بایستیم و خودش رفت. 10 دقیقه طول کشید. برگشت. با مسوول حراست پارک اومد. اجازه اون دو نفر رو گرفته بود. کلی هم سر یارو غر زده بود. خانمه تا بیرون پارک با یارو رفت و تا حسین و داداشش رو نیاورد توی پارک، ول نکرد. تازه پول بلیط ورودیه ما رو هم ازمون نگرفت. دستش درد نکنه، شب خوبی بود.  

هی یادش بخیر. تو همون زمونها، تو سانسهای شلوغ سینماها، دو سه ردیف اون جلو پرده رو اختصاص می دادند به مجردها. وقتی بلیط می خواستی بگیری باید میگفتی مجردی می خوای یا خانوادگی. چک هم میشد. گردنمون میشکست تا فیلم تموم میشد.

/ 9 نظر / 8 بازدید
سرور

اينم اندر مزاياي ازدواج. بازم بگين ازدواج بده. همه جا راتون ميدن ديگه چي ميخواين [نیشخند]

هاجر

[قهقهه][قهقهه][قهقهه]

جسین

فکر کنم وقتی فرزام بزرگ شد براش اینا رو تعریف کنی باورش نشه. یاد یکی از دوستای گروه کوه افتادم که میگفت." ما نسل سوخته ایم". هر چی بیشتر می گذره، بهتر حرفش و می فهمم. فکر کنم می دونی سعید کی و می گم. چقدر سربسرش می زاشتیم.

جسین

فکر کنم وقتی فرزام بزرگ شد براش اینا رو تعریف کنی باورش نشه. یاد یکی از دوستای گروه کوه افتادم که میگفت." ما نسل سوخته ایم". هر چی بیشتر می گذره، بهتر حرفش و می فهمم. فکر کنم می دونی سعید کی و می گم. چقدر سربسرش می زاشتیم.

زن باجا

یاد مجردی بخیر!!!!!

عمه بچه

اين نسل سوخته حسين كشته منو... نميدونم توي ايران چرا همه خودشون رو نسل سوخته مي دونن... جناب برادر اين همه ماجراهاي جديد در دفاع حسين تق آفريدي، چرا چيزي نمي نويسي :)

سرور

سلام آقاي حسين آقا. ميخواستي با داداشت حواستون رو جمع كنين و سوتي ندين تا نسل سوخته نشين [چشمک]

سلام با ارزوی موفقیت روز مهندس رو به پسرخاله عزیز تبریک میگم خانواده را سلام برسونید.مسعود عظیمی

حسین

سرور خانم. ... شما صافی یک روح پاک رو در قضیه ببین. اما، ماجرای " جناب برادر اين همه ماجراهاي جديد در دفاع حسين تق آفريدي،" رو نفهمیدم. فکر کنم در اینجا اشاره سخن با یک چرخش 180 در جه به سعید برگرده؟؟